دلم می خواست بند از پای جانم باز می کردند
که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم
از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتم ..
در آن درگاه درد خویش را فریاد می کردم ..
(که کاخ صد ستون کبریا لرزد)!
مگر یک شب از این شب های بی فرجام
ز یک فریاد بی هنگام ..
به روی پرنیان آسمان ها
(خواب در چشمان خدا لرزد.....................)
"این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد"
خیلی خودداری کردم از نوشتن این جمله. اما واقعا خیلی وقته که خالیم. خیلی وقته که هیچ حرفی برای گفتن ندارم. هیچ حرفی از هیچ جنسی.
نه برای دوستی که همیشه محرم دلتنگی هام بوده .. نه برای کسی که گاهی فکر می کنم دارم به مرز پرستیدنش می رسم .. نه برای وبلاگی که با یه دلتنگی و دور شدن یه دوست رفیق تنهایی هام شد .. و نه حتی برای خدایی که هر وقت بارون می اومد فکر می کردم بغلم کرده تا کمتر دلتنگ باشم!!!!!!
علت این رکودو نمی فهمم ... شایدم می فهمم اما دوست ندارم ببینمش!!!!!!
شاید فردا برگردم و دوباره به روز کنم ... دوباره بنویسم! و شاید هیچ وقت .. هیچ وقت .. دوباره دستم به قلم نره!
از همه ی دوستانی که این مدت باید براشون کامنت می ذاشتم اما نذاشتم معذرت می خوام .. از همه ی دوستانی که باید بهشون سر می زدم .....
خسته ام .. خیلی خسته ...
پی نوشت: خیلی وقته که وقتی بارون می زنه .. یادم می ره خدا بغلم کرده .. یادم می ره که این بوی خاک بارون خورده است که دیگه مستم نمی کنه ................!
نوشته شده توسط :::رهگذر::: در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 ساعت 14:7 موضوع | لینک ثابت
مقدمه: این آخرین نامه ی یه دوسته که غالبا قبل از حرف زدنم دردمو می فهمه .. هر دو اینو دوست داریم!
سلام
چه واژه ی قشنگی برای ابراز هرآنچه در دل داری.
وقتی به کسی سلام می کنم که با تمام وجودم به حضورش احتیاج دارم.
پس سلام
سلام به تو که شاید تنها کسی باشی که در این وادی به همدردی می شناسمش.
همدردی از سوختن.
سوختن از واژه ای که واژه نیست،کلام نیست،صدا نیست،هیچ نیست.
چیزی نیست که بشود نام آن را نوشت یا صدا کرد ..
می گویند عشق اما من می گویم هیچ!
هیچ نه به معنای آنکه چیزی نیست. به معنای آنکه چیزی هست و وقتی فکر می کنی می بینی هیچ نبوده .. اما تو فقط داری گول می خوری.
همه چیز در این هیچ است. در این هیچ دلتنگی،رسوایی،درد،جدایی و عشق یا همان هیچ را می شود پیدا کرد!
راستی گفتم می شود پیدا کرد .. اشتباه کردم .. حتما پیدا می کنی!
اگر همه ی شان را پیدا نکنی خودت راه را بلد نبودی!!
حداقلش این است که بگویی من عاشقم!
البته به دروغ!
چون اگر عاشق باشی، جایی برای اینکه بگویی من عاشقم نداری! پس کسی که می گوید من عاشقم دروغ می گوید.
اما این دروغ،دروغ خوبی است!!
از آن دروغ ها که حسابی به گناهش می ارزد. شاید بیشتر از آن!
راستی چرا واژه هایی که نوشتم هیچ وقت تکراری نمی شوند ..
شاید تکراری می شوند ؟!
شاید قصه ی دروغ و هیچ و جدایی خیلی وقت است تمام شده ..
شاید من آنجا جا ماندم!
میان همه ی دردهایی که فکر کردم کشیدم!
میان همه ی دلتنگی ها که فکر کردم دارم!
میان همه ی رسوایی ها که فکر کردم شده!
من میان همه ی این ها جا ماندم!
واژه ها تکراری شده! قصه خوانده شده! مردم گریه کرده اند یا شاید خندیده اند ..
اما من هنوز تمام نشدم ..
من هنوز صدای خنده هایش را دوست دارم.
من هنوز بوی بدنش را حس می کنم.
من هنوزم دلتنگ می شوم!
شاید دلتنگ همان دروغی که به تو گفتم .. به دروغ گفتم عاشق شدم.
من دلتنگ همان دروغی هستم که تو به من می گویی .. به دروغ می گویی من عاشقم.
راستی ..
اگر توانستی از آن وادی هیچ ..
تحفه ای برایم بیاور!!
پ.ن:چه می توانستم برایش بیاورم جز تنهایی ؟؟ از آن وادی هیچ، چه تحفه ای فراوان تر و شیرین تر از تنهایی می شود پیدا کرد؟
نوشته شده توسط :::رهگذر::: در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 ساعت 23:7 موضوع | لینک ثابت
+ وَ إذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنّیِ
فَإِنّی قَرِیبٌ
أ ُجِیبُ دَعوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ
فَلیَستَجِیبُوا لِی وَلیُؤمِنُوا بِی لَعَلَّهُم یَرشُدُون
و چون بندگانم درباره ی من از تو پرسند پس من به آنها نزدیکم!
هرکه مرا خواند دعای او را اجابت کنم
پس دعوت مرا بپذیرند و به من ایمان بیاورند باشد که رشد یابند
نوشته شده توسط :::رهگذر::: در جمعه پنجم مهر 1387 ساعت 14:54 موضوع | لینک ثابت
نمی دانم این "نفخت فیه من روحی" ات بود یا نافرمانی و رانده شدنم که از همان روزها تا حالا این همه بی قرارم کرده.
تو،اینجا را برای من آفریده ای و نه مرا برای اینجا! .. فقط یک روز _همان وقتی که بازیگوشی کردم_ پشت یقه ام را گرفتی و از یک جایی آن بالا بالا ها پرتابم کردی به یک گوشه ی دور افتاده که اسمش را گذاشته بودیم "زمین"!!
یادت می آید؟ ان روزها هم مثل حالا بی قرار بودم _شاید کمی بیشتر از حالا_.
این قفس قشنگ که باید به آن می گفتیم زمین روحم را فشار می داد! هی اینور و آنور می دویدم و دنبال یک راه گریز بودم .. یادم دادی که چطور می توانم بازیگوشی را کنار بگذارم تا تو مرا ببخشی .. امیدوارم کردی که بالاخره یک روز در قفس را باز می کنی!
کم کمک فراموش کردم که یک زمانی بی قرار و دلتنگ بودم و قفسم را دوست نداشتم!
داشت کاملا یادم می رفت که این قفس بزرگ برای روحم کوچک است!
توی ذهنم دیگر فقط تصویر این قفس قشنگ و رنگ و وارنگ نقش بسته بود. انگار هرگز بیشتر از این قفس را ندیده و نخواسته بودم ..
دیگر بی قرار نبودم. چیزی برای بی قراری نبود. من خودم را متعلق به اینجا می دانستم و اینجا را بزرگتر از خودم!!
راستی چی شد که دوباره یادم انداختی که این قفس روحم را فشار می دهد؟؟؟ نکند وقت بازگشت است؟!
نوشته شده توسط :::رهگذر::: در پنجشنبه چهارم مهر 1387 ساعت 21:46 موضوع | لینک ثابت
+نوشت: تا حالا خدا رو کف دستت حس کردی ... روی انگشتات ..
+فکر کردم ..! تا حالا خدا را کف دستم حس کردم؟ روی انگشتانم؟ ..
خدا را روی گونه هایم حس کردم .. وقتی سرم را رو به آسمان می گیرم و قطره های درشت باران توی صورتم می خورد ..! وقتی سرم را از پنجره بیرون می برم و چشم هایم را می بندم .. آنوقت صدای به هم خوردن برگ ها را می شنوم و باد از روی صورتم رد می شود ..
+خدا !!!!
تو توی رنج ها پنهان شدی یا خودت را با شادی ها نشان می دهی ؟؟
+نوشت: خدا کجاست ؟؟ چجوری می شه لمسش کرد؟
+زبان باز کردم .. فکر می کنم وقتی رنج می کشی به خدا نزدیک تری .. انگار که بی پناه باشی .. و از بی پناهی به خدا پناه ببری .. انگار تنها که باشی خدا بیشتر می پسندد!!
- نه!! شادی ها تو را نزدیک تر می کند .. چون شاکری!!!
- اما غافلی .. فراموش می کنی ..
+نوشت .. وقتی خیلی افسرده می شی چی کار می کنی ؟؟
+فکر کردم ..! وقتی خیلی افسرده می شود چه کار کنم!! .. وقتی شاد نیست تا شاکر باشد ..! خدا را لمس نمی کند!
وقتی مجبور می شود قهوه ی غلیظ را بدون شکر سر بکشد!!
نوشته شده توسط :::رهگذر::: در جمعه پانزدهم شهریور 1387 ساعت 13:17 موضوع | لینک ثابت
دوست دارم وقتی از خواب امشب بیدار می شوم جز تاریکی هیچ چیز یادم نیاید.
نه رویا نه کابوس .. نه حتی تصاویری که دیدنشان در بیداری اتفاق نمی افتد.
وقتی چشم هایم گرم شد و خوب از دنیای زنده ها فاصله گرفتم، حتی خوشی هایم را فراموش کنم .. وقتی بیدار می شوم اعصاب دردم از کار افتاده باشد.
مثل پنگوئن های سیاه و سپید ماداگاسکار!!!
دست هایم را تکان بدهم و دنبال بقیه از این طرف به آن طرف بدوم. حتی نفهمم چرا وقتی جفتم از سرما یخ زد راهم را کشیدم و باز هم دست تکان دادم و دنبال دیگران دویدم.
دردناک است که رنج انسان بودن را هر لحظه زیر زبانت مزه مزه کنی اما بی هدف تر از پنگوئن های ماداگاسکار و فیل های آفریقا فقط قانون گله را رعایت کنی تا بمیری!
تلخ است که درک کنی انسان یعنی وجودی که رنج را معنا می کند اما حیوانی تر از حیوانات روز هایت را شب کنی.
مثل اینکه اسیر چاه برادر باشی .. زندانی عزیز شوی ... اما هرگز یوسف نباشی!!!!
نوشته شده توسط :::رهگذر::: در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت 0:0 موضوع | لینک ثابت
دو دو تا ؟ .. فکر می کنی دو دو تا می شود چند تا ؟ اولین باری که پرسیدند دو دو تا ؟ یادمان دادند بگوییم چهار تا !!
می گفتند دو دو تا همیشه .. می شود چهارتا .. به مرور زمان هرچی قد کشیدم و هرچی صحبت کردنم خانمانه تر شد بیشتر شک کردم که دودوتا بشود چهار تا!!!
شاید اگر غافل شوی و دیر بجنبی دو دو تا بشود پنج تا .. یا اصلا دو دو تا جواب نداشته باشد .. و تو با دو تا دو سرگردان و حیران بمانی که کجا .. چه طور .. تساوی را برقرار کنی!! کمی که این سرگردانی و حیرانی ات ادامه دار شد شاید مجبور شوی این طرف و آنطرف هی دنبال این "دو" و آن "دو" بدوی تا شاید مجبورشان کنی با هم جمع شوند و تساوی برقرار شود .. اما کی زیر بار می رود ؟؟ دو تا "دو" که هر کدام از حیرانی ات استفاده کرده اند و خوب برای خودشان چرخیده اند را مگر می شود دوباره اسیر تساوی کرد تا تو به "چهار"ت برسی ؟
"دو" و "دو" دیگر نمی خواهند دوشادوش هم بایستند .. حالا خودت را بکش .. با ضرب و زور جدول و چهار خانه هم که کنار هم بنشانیشان باز هم به چهار نمی رسی .. فقط دو تا "دو" داری که کنار هم نشسته اند!!
بعد شاید یکی از این دو تا "دو" که تنها یک گوشه نشسته - مجبورش کرده ای بنشیند و آن دیگری را تحمل کند – با یکی دیگر جمع شود .. آن وقت است که دو دو تا ممکن است به پنج و شش هم برسد و قانون تساوی را بشکند!!
نوشته شده توسط :::رهگذر::: در چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 13:41 موضوع | لینک ثابت
خواندن٬نوشتن٬خندیدن٬اشک ریختن .. قهر٬آشتی٬دلخوری٬شادی٬عاشقی ............. زندگی!!!!!!!
آخرش که چی ؟ می دویم٬می آییم٬نمی مانیم٬می رویم.
از کجا می آییم که به کجا برویم؟ چه چیزی را می آوریم تا با چی برویم؟
سوال احمقانه ایست!! چه فرق می کند که ما مثل سوفی عروسک خیمه شب بازی یک مرد باشیم برای تولد پانزده سالگی دخترش یا تمام دنیایمان رویای موجودی باشد از جهانی که هرگز شناخته نمی شود؟؟
شاید مهم تر این باشد که حالا - همین الان - در این زمان خاص و مکان مشخص موجوداتی هستند که می فهمند!! می خندند .. رنج می کشند .. دوست می دارند و همواره در پی گمشده ای که نمی دانند چیست - و شاید عده ای می دانند - بر نوار زمان می دوند و مکان را دور می زنند!!!
شاید گروهی حتی نمی دانند که گمشده ای دارند و باید آن را پیدا کنند و آن وقت حتی نمی دانند این همه بی قراریشان از کجا آب می خورد!!
در آنصورت شاید باور کنند که این واقعا بی قراریِ شادی یا اشک است .. این رنج دوست داشتن است یا دردِ نیاز!! بعد شاید در چرخه ی روزمرگی غرق شوند تا شاید بتوانند رنج دوست داشتن را با وصل پایان دهند یا دردِ نیاز را با ترقی درمان کنند و ریشه ی اشک را بخشکانند .. غافل از آنکه تا گمشده را نیابی آش همان آش است و کاسه همان کاسه!!!
بی قراری ات هر روز در لباسی خود نمایی می کند و با عنوانی آزارت می دهد ..
نوشته شده توسط :::رهگذر::: در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 18:35 موضوع | لینک ثابت
امشب از آن شب هاست .. از آن شب ها که دیوانگی را با بی حس ترین حواسم هم درک می کنم ..
امشب از شب های تنهایی است .. از آن شب ها که باز هوای گمشده ای که نمی دانم چیست به سرم زده .. از آن شب ها که می خواهم بخوابم تا زمانی که زمانی نیست .. می خواهم بروم تا مکانی که لامکان است .. بعد توی یک خلا بی رنگ دور خودم بچرخم و حتی سطح سختی زیر پایم نبینم ..
توی دنیای بچگی که بودم خدا برایم یک مه خاکستری بی انتها بود که تمام فضای بالای سرم را می گرفت .. یک چیزی شبیه آسمان که به اندازه ی یک مه غلیظ خاکستری شده باشد و به اندازه ی خدای یک بچه دوست داشتنی باشد!!
حالا که سادگی بچه ها را گم کرده ام هوای یک مه خاکستری غلیظ به سرم زده که محدود به فضای بالای سرم نشود .. تمام فضایم را در خود غرق کند و برایم خلا بسازد .. انگار که پرتاب شده باشم در آغوش این مه خاکستری و بی آن که بخواهم یا نه تنفسش کنم .. رطوبتش پوستم را نوازش کند و بوی نمناکش مغزم را شستشو دهد ..
خودم را رها کنم .. نه تلاش کنم برای ایستادن .. نه نشستن .. نه حتی بخوابم تا کمی - فقط کمی – خستگی هایم فراموش شود .. فقط رها شوم تا مه آنقدر رسوخ کند که نمناک شوم !!!
نوشته شده توسط :::رهگذر::: در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 0:57 موضوع | لینک ثابت
1-
خواب دیدم که شبی رهگذری می آید
شب دلتنگ مرا سر زده می آراید
می رسد تا که پس از این همه دلتنگی ها
گره از بغض غزل های ترم بگشاید
این همه شور که در ذهن غزل های منست
بوی یاسی است که از هرم تنش می آید
غزلم نذر نگاهت مددی کن
چندیست مرگ دارد تن خود را به تنم می ساید ..
2-هر بار توی اتاق ها راه می رفتم و با صدای بلند می خواندم " خواب دیدم که شبی رهگذری می آید .. " بابا می خندید و می گفت چرا رهگذر ؟؟ .. رهگذر که موندنی نیست .. رهگذر میاد و می گذره ..
و من می خندیدم و با یک ژست فیلسوف مأبانه می گفتم " رهگذر تا وقتی رهگذره که به مقصد نرسیده .. وقتی به مقصد رسید دیگه رهگذر نیست .. می مونه .."
اما مثل اینکه بابا راست می گفت .. رهگذر همیشه رهگذر است .. حتی اگر این رهگذر کسی باشد که شب دلتنگ مرا سرزده می آراید ..
3- چند بار به عناوین مختلف برایش خواندم یا نوشتم " خواب دیدم که شبی رهگذری می آید .. "
نمی دانم می فهمید که رهگذر من بود یا نه .. مثل تمام کنایه های دیگرم کمی مکث می کرد .. بعد در سکوت از کنارش رد می شد .. گاهی تاثیر کنایه هایم را از سکوتش یا نگاهش می فهمیدم .. اما گاهی آنچنان بی تفاوتی می کرد که من حتی نمی فهمیدم کنایه ام را فهمید یا نفهمید ..
4- رهگذر من سر زده وارد ثانیه هایم شد و شب های دلتنگی ام را نور باران کرد .. خوب که دلتنگی های شبانه را فراموش کردم بی خبر مرا گذاشت و گذشت .. حالا من مانده ام با شب های دلتنگی و غزل های خیس از بغض و مرگ که چندیست بی شرمانه تن خود را به تنم می ساید ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوشته شده توسط :::رهگذر::: در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 0:29 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
شب های بی فرجام............
وادی هیچ...
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز...
یک عمر می شد آری، در ذره ای بگنجم...
چهره ام در هم نرفت!! با اینکه قهوه ام تلخ ِ تلخ بود!!
من یوسف نیستم!!!
دو دو تا ؟؟
مشکلی دارم زدانشمند مجلس بازپرس ..
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد .. در دام مانده باشد صیاد رفته باشد ..
رهگذر باید!!! بگذرد ..
درباره وبلاگ

سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
ورای حد تقریرست شرح آرزومندی
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
چشم های نادیده(مونا برزویی)
خط نقره ای(Silver Line)
سال های تاکنون (عبدالجبار کاکائی)
مهران مدیری
ایران سیما(دانلود فیلم ها و آهنگ های تلوزیون)
بغض های قدغن
هواداران مجید اخشابی و جواد مولانیا
فضا و عالم هستی(مجید و شهاب)
نازنین تنها
دخترک تنها
کلبه ی درویشی
همیشه سبز همیشه بارانی ( انجمن شعر فرهنگسرای اندیشه به مدیریت استاد عبدللهی )
خدا ... نزدیک است!
و عشق صدای فاصله هاست(ندای عزیز)
یادداشت های یک وبلاگر
باران عشق..
دویدن به هیچ کجا
دانلود نرم افزار-خبر
انگار قسمتم ز جهان عاشقی نبود ..
جناب آقای نوری ..
خرم (آقا محمد)
پشت پاییز در ..
تندیس ماه
عروسک کوکی
دفتر خاطرات من تو روزای بی قراری
باور ..
نوشته های پیشین
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
طراح قالب
POWERED BY