خواندن٬نوشتن٬خندیدن٬اشک ریختن .. قهر٬آشتی٬دلخوری٬شادی٬عاشقی ............. زندگی!!!!!!!
آخرش که چی ؟ می دویم٬می آییم٬نمی مانیم٬می رویم.
از کجا می آییم که به کجا برویم؟ چه چیزی را می آوریم تا با چی برویم؟
سوال احمقانه ایست!! چه فرق می کند که ما مثل سوفی عروسک خیمه شب بازی یک مرد باشیم برای تولد پانزده سالگی دخترش یا تمام دنیایمان رویای موجودی باشد از جهانی که هرگز شناخته نمی شود؟؟
شاید مهم تر این باشد که حالا - همین الان - در این زمان خاص و مکان مشخص موجوداتی هستند که می فهمند!! می خندند .. رنج می کشند .. دوست می دارند و همواره در پی گمشده ای که نمی دانند چیست - و شاید عده ای می دانند - بر نوار زمان می دوند و مکان را دور می زنند!!!
شاید گروهی حتی نمی دانند که گمشده ای دارند و باید آن را پیدا کنند و آن وقت حتی نمی دانند این همه بی قراریشان از کجا آب می خورد!!
در آنصورت شاید باور کنند که این واقعا بی قراریِ شادی یا اشک است .. این رنج دوست داشتن است یا دردِ نیاز!! بعد شاید در چرخه ی روزمرگی غرق شوند تا شاید بتوانند رنج دوست داشتن را با وصل پایان دهند یا دردِ نیاز را با ترقی درمان کنند و ریشه ی اشک را بخشکانند .. غافل از آنکه تا گمشده را نیابی آش همان آش است و کاسه همان کاسه!!!
بی قراری ات هر روز در لباسی خود نمایی می کند و با عنوانی آزارت می دهد ..
نوشته شده توسط :::رهگذر::: در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 18:35 موضوع | لینک ثابت
امشب از آن شب هاست .. از آن شب ها که دیوانگی را با بی حس ترین حواسم هم درک می کنم ..
امشب از شب های تنهایی است .. از آن شب ها که باز هوای گمشده ای که نمی دانم چیست به سرم زده .. از آن شب ها که می خواهم بخوابم تا زمانی که زمانی نیست .. می خواهم بروم تا مکانی که لامکان است .. بعد توی یک خلا بی رنگ دور خودم بچرخم و حتی سطح سختی زیر پایم نبینم ..
توی دنیای بچگی که بودم خدا برایم یک مه خاکستری بی انتها بود که تمام فضای بالای سرم را می گرفت .. یک چیزی شبیه آسمان که به اندازه ی یک مه غلیظ خاکستری شده باشد و به اندازه ی خدای یک بچه دوست داشتنی باشد!!
حالا که سادگی بچه ها را گم کرده ام هوای یک مه خاکستری غلیظ به سرم زده که محدود به فضای بالای سرم نشود .. تمام فضایم را در خود غرق کند و برایم خلا بسازد .. انگار که پرتاب شده باشم در آغوش این مه خاکستری و بی آن که بخواهم یا نه تنفسش کنم .. رطوبتش پوستم را نوازش کند و بوی نمناکش مغزم را شستشو دهد ..
خودم را رها کنم .. نه تلاش کنم برای ایستادن .. نه نشستن .. نه حتی بخوابم تا کمی - فقط کمی – خستگی هایم فراموش شود .. فقط رها شوم تا مه آنقدر رسوخ کند که نمناک شوم !!!
نوشته شده توسط :::رهگذر::: در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 0:57 موضوع | لینک ثابت
1-
خواب دیدم که شبی رهگذری می آید
شب دلتنگ مرا سر زده می آراید
می رسد تا که پس از این همه دلتنگی ها
گره از بغض غزل های ترم بگشاید
این همه شور که در ذهن غزل های منست
بوی یاسی است که از هرم تنش می آید
غزلم نذر نگاهت مددی کن
چندیست مرگ دارد تن خود را به تنم می ساید ..
2-هر بار توی اتاق ها راه می رفتم و با صدای بلند می خواندم " خواب دیدم که شبی رهگذری می آید .. " بابا می خندید و می گفت چرا رهگذر ؟؟ .. رهگذر که موندنی نیست .. رهگذر میاد و می گذره ..
و من می خندیدم و با یک ژست فیلسوف مأبانه می گفتم " رهگذر تا وقتی رهگذره که به مقصد نرسیده .. وقتی به مقصد رسید دیگه رهگذر نیست .. می مونه .."
اما مثل اینکه بابا راست می گفت .. رهگذر همیشه رهگذر است .. حتی اگر این رهگذر کسی باشد که شب دلتنگ مرا سرزده می آراید ..
3- چند بار به عناوین مختلف برایش خواندم یا نوشتم " خواب دیدم که شبی رهگذری می آید .. "
نمی دانم می فهمید که رهگذر من بود یا نه .. مثل تمام کنایه های دیگرم کمی مکث می کرد .. بعد در سکوت از کنارش رد می شد .. گاهی تاثیر کنایه هایم را از سکوتش یا نگاهش می فهمیدم .. اما گاهی آنچنان بی تفاوتی می کرد که من حتی نمی فهمیدم کنایه ام را فهمید یا نفهمید ..
4- رهگذر من سر زده وارد ثانیه هایم شد و شب های دلتنگی ام را نور باران کرد .. خوب که دلتنگی های شبانه را فراموش کردم بی خبر مرا گذاشت و گذشت .. حالا من مانده ام با شب های دلتنگی و غزل های خیس از بغض و مرگ که چندیست بی شرمانه تن خود را به تنم می ساید ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوشته شده توسط :::رهگذر::: در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 0:29 موضوع | لینک ثابت
نمی دانم ..! این قانون آفرینش خداست یا دل فراموشکار ما آدم ها که تا وحشتناک هایمان اتفاق افتاد تازه می فهمیم نه قرار بوده آسمانمان به زمین بیاید نه زمینمان به آسمان ..!
نمی دانم خلا یا حفره ای که ایجاد شد این خداست که پایین می آید .. نزدیکت می شود تا حفره ات را با حضورش پر کند یا طبیعتت این است که زخم تازه ات بشود بخشی از آفرینشت !
انگار که همیشه بوده و همیشه خواهد بود !
تا زمانی که هست ، نبودش می شود نابودی محض و زمانی که نابود شد انگار نبودش همیشه بوده و هرگز بودی در کار نبوده ..!
و تو می مانی که این نابودی در وجودت حل شده و با بند بندت گره خورده یا بودِ مطلق این "نبود" را نابود کرده و در آغوشت کشیده ...!
نوشته شده توسط :::رهگذر::: در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 22:14 موضوع | لینک ثابت
A group of frogs were travelling through the woods, and two of them fell into a deep pit. When the other frogs saw how deep the pit was, they told the two frogs that they were as good as dead!The two frogs ignored the comments and tried to jump up out of the pit with all their might. The other frogs kept telling them to stop that they were as good as dead F
So:
T
here is power of life and death in the tongue. An encouraging word to someone who is down can lift him up and help him make it through the way.
نوشته شده توسط Jin در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 14:34 موضوع | لینک ثابت
یه دوست عزیز به جمع وبلاگ نویس ها پیوست ..
.. جالب می نویسه .. بهتون توصیه می کنم بازدید کنین!
وبلاگی با عنوان باور .. توی پیوند ها هست .. دوست خوبم آقای محسن ...! فامیلش هم گفته نگم!![]()
نوشته شده توسط :::رهگذر::: در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 20:17 موضوع | لینک ثابت
رهایش می کنم به بهانه ی دیدن ندیده ها.
تا یکمی اوج می گیرد دوباره اسیر کلمات از پیش ساخته ی ذهن پر از تکرارم می شود.
چشم هایم را می بندم و باز سعی می کنم .. من و یک دنیا تاریکی! خوابم می گیرد و هیچ تصویری جلوی چشمم نقش نمی بندد.
کلماتم همه عروسک های بی روحی هستند که هر بار یک مدل جدید آرایششان می کنم .. اما هیچ چیز زنده ای متولد نمی شود.
بچه های توی خیابان تاتی تاتی راه می روند و لبخند پر از تعجبشان و نگاه خیره شان به همه چیز گاهی تعادلشان را به هم می زند. من اما با کسالت و رخوت به جاده ی پر درخت و گل های رنگ و وارنگی که روزی چند بار از وسطشان می گذرم نگاه می کنم و رد می شوم و با سنگینی قدم هایم را می شمارم تا مسیرم را کوتاه تر کرده باشم.
تمام آدم بزرگ هایی که از کنارم می گذرند یا غر می زنند یا بچه ها را دعوا می کنند که مثل آنها - مثل آدم – حرکت کنند.
من حداقل درخت ها را تکرار می کنم!! آنها - بیشترشان - سنگ های زیر پایشان را می شمارند.
نوشته شده توسط :::رهگذر::: در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 23:55 موضوع | لینک ثابت
رهایش می کنم به بهانه ی دیدن ندیده ها.
تا یکمی اوج می گیرد دوباره اسیر کلمات از پیش ساخته ی ذهن پر از تکرارم می شود.
چشم هایم را می بندم و باز سعی می کنم .. من و یک دنیا تاریکی! خوابم می گیرد و هیچ تصویری جلوی چشمم نقش نمی بندد.
کلماتم همه عروسک های بی روحی هستند که هر بار یک مدل جدید آرایششان می کنم .. اما هیچ چیز زنده ای متولد نمی شود.
بچه های توی خیابان تاتی تاتی راه می روند و لبخند پر از تعجبشان و نگاه خیره شان به همه چیز گاهی تعادلشان را به هم می زند. من اما با کسالت و رخوت به جاده ی پر درخت و گل های رنگ و وارنگی که روزی چند بار از وسطشان می گذرم نگاه می کنم و رد می شوم و با سنگینی قدم هایم را می شمارم تا مسیرم را کوتاه تر کرده باشم.
تمام آدم بزرگ هایی که از کنارم می گذرند یا غر می زنند یا بچه ها را دعوا می کنند که مثل آنها - مثل آدم – حرکت کنند.
من حداقل درخت ها را تکرار می کنم!! آنها - بیشترشان - سنگ های زیر پایشان را می شمارند.
نوشته شده توسط :::رهگذر::: در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 23:55 موضوع | لینک ثابت
یکی به من بگوید که من خدایم را کجا گم کردم .. آن روزها که هر چیزی حتی درد هایم رنگی تر بود من یک خدا داشتم.
خدایم ، وقتی گریه می کردم اشک هایم را پاک می کرد .. شب ها وقتی می ترسیدم و از خواب می پریدم خدایم برایم لالایی می گفت تا بخوابم .. وقتی با مامان قهر می کردم و عروسکم را زیر بغلم می زدم خدایم درگوشی با من حرف می زد ..
حالا خدایم کجاست تا این همه وحشت را از من بگیرد و من باز بغلش کنم؟؟
آن روزها _ همان روزها که رنگی تر بود_ قبل از اینکه همه چی سیاه و سفید شود .. حتما هرچیزی یک دلیلی نمی خواست .. وقتی به جای آفتاب آسمان پر از ابر می شد و صدای رعد و برق مرا می ترساند کسی نمی گفت چرا گریه می کنی ؟؟ .. فقط همه می خواستند یادآوری کنند که خورشید دوباره بیرون می آید!! و من مطمئن بودم که خدایم دوباره خورشید را پس می دهد.
حالا چرا هرچی گریه می کنم همه فقط بازخواستم می کنند ؟؟ .. چرا صدای خدایم را نمی شنوم که می خواهد خورشیدم را پس بدهد؟؟
آن روزها که هنوز رنگ ها را فراموش نکرده بودم هیچ کس به من نمی خندید وقتی می گفتم با خدایم چه چیز هایی گفتیم و شنیدیم!! تازه می خواستند چند بار دیگر هم از خدایم بگویم .. انگار که خدا ندیده باشند!
یکی به من بگوید خدا مرا سر کدام راه گذاشت و رفت ؟؟ .. تازه تمام رنگ ها را هم با خودش برد!
چرا اینجا از هرکی سراغ خدایم را می گیرم می خندد و رد می شود؟
نوشته شده توسط :::رهگذر::: در جمعه نهم فروردین 1387 ساعت 23:6 موضوع | لینک ثابت
دوباره می رسیم به دم دمای عید و من تنهایی را به وسعت سیصد و شصت و پنج روز و چند ساعت مزه مزه می کنم .. باد توی صورتم سیلی می زند و بوی عید تمام مغزم را اشباع می کند و من به آخرین سیصد و شصت و پنج روزی که از کنارم دوید و تمام هجوم تنهایی را به طرفم هل داد فکر می کنم ..
سیصد شصت و پنج روز خواست دستم را بگیرد تا همراهش بروم و من مثل احمق ها دستش را پس زدم و خودم را گول زدم که می روم فقط کمی دیر تر .. کمی آهسته تر ..
مثل بچه های بازیگوش هی اینور و آنور دویدم و سر خودم را گرم کردم .. حالا سیصد و شصت و پنج روز رفته و من سر جای اولم گم شده ام ..
به درک که سیصد و شصت و پنج روز رفته .. من با تمام دلخوشی هایم و همه ی داشته هایم چه کار کنم که تمامشان را با خودش برده ...
حالا همه چیز سیصد و شصت و پنج روز جلو تر از من است و من تلخی تنهایی را زیر زبانم مزه مزه می کنم ..
آنقدر ها هم وحشتناک نیست .. تنهایی را می گویم ..
فقط به اندازه ی سیصد و شصت و پنج روز از دست رفته سنگین است!!
نوشته شده توسط :::رهگذر::: در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 19:9 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست بخند
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست بخند
راستی آنچه که یادت دادیم
پر زدن نیست که درجاست بخند
آدمک نغمه ی آغاز نخوان
به خدا آخر دنیاست بخند ...
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
چشم های نادیده(مونا برزویی)
خط نقره ای(Silver Line)
سال های تاکنون (عبدالجبار کاکائی)
مهران مدیری
ایران سیما(دانلود فیلم ها و آهنگ های تلوزیون)
بغض های قدغن
هواداران مجید اخشابی و جواد مولانیا
فضا و عالم هستی(مجید و شهاب)
نازنین تنها
دخترک تنها
کلبه ی درویشی
همیشه سبز همیشه بارانی ( انجمن شعر فرهنگسرای اندیشه به مدیریت استاد عبدللهی )
خدا ... نزدیک است!
و عشق صدای فاصله هاست(ندای عزیز)
یادداشت های یک وبلاگر
باران عشق..
دویدن به هیچ کجا
دانلود نرم افزار-خبر
انگار قسمتم ز جهان عاشقی نبود ..
جناب آقای نوری ..
خرم (آقا محمد)
پشت پاییز در ..
تندیس ماه
عروسک کوکی
دفتر خاطرات من تو روزای بی قراری
باور ..
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
طراح قالب
POWERED BY